خاطرات خیس

دل سوخته

دل تنگی

این روزها چقدر دلم با بهانه تنگ میشود . . .

 

 

. . .

 

 

. . .

 

 

این روزها چقدر دلها سنگ شده اند . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 15:56  توسط شکسته دل   | 

نمی شود

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری گفت،

 نمی شود به دیگری فهماند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 23:30  توسط شکسته دل   | 

نامه به خدا

سلام

 

سلام خدا

 

میبخشی که باز مزاحمت شدم ، من همون رو سیاه همیشگیتم .

 

آمدم در خونت شکایت بکنم . شاکیم ، از بعضی بنده هات

 

از اونای که دلمو شکستن ، خودت لیستشون را داری .

 

خدا جون جلسه محاکمه اشون کیه ؟

 

توی این دنیاست یا . . . دلم میخواد ببخشمشون اما . . .

 

تا ازم نخواند که ببخشمشون نمیبخشمشون

 

چه کنم دلم را شکستند ، دلخورم ازشون

 

یه کم دلم آروم شد میبخشمشون

 

نگو بد شدم ، دیگه مهربون نیستم

 

خدا فقط دلخورم از دستشون همین .

 

خدا بازم محبت را توی دلم زیاد کن میخوام بازم مهربون باشم .

 

خدا جون دوستت دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 0:7  توسط شکسته دل   | 

دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است باور کن

 

تا حالا شده دلتون بخواد حتی از خودتونم فرار کنید ؟ ؟ ؟ ! ! !

 

میخوام برم . میپرسی کجا ؟ هر جا ، هر جای جز اینجا ، یه جای که

 

دیگه جز خدا هیچ آشنای نداشته باشم هیچ کس نباشه که با انگشت

 

نشونم بده یا بیاد به سمتم و اسمم را صدا بزنه بخواد نمک به زخمهام

 

بزنه دلم گرفته از اینجا . . . دلم تنگه دلم تنگه

 

دلم تنگ است باور کن

 

دیگه جای واسه زخمی شدن روی قلبم باقی نمونده وقتشه که برم ...

 

خدایا دستامو ، دستای تنهامو گذاشتم توی دستت مبادا رهاشون کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 19:53  توسط شکسته دل   | 

دل شکسته

من از شهر عشقم

    

  ولی . . .

 

دل شکسته

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 23:29  توسط شکسته دل   | 

قلب من

قلب من این روزها بشکسته است
چشم من در را به روی ارزوها بسته است
روی پیشانی من تصویر تلخ ماتمست
اه ایا ای خدایا او ز دستم خسته است؟
زیر پای ادمکها برگ پاییزان شدم
گردش این روزهای فاصله اهسته است
روح گندمزارهای شعر من ویران شده
بی تو حتی از گلویم طعم خواندن رسته است
برگ برگ دفترم اسم ترا حک کرده ام
بر تو گلواژه ترینهایم چنین وابسته است
با تو می پیچد هوای یاس در بیت غزل
بی تو محکومست دنیا اشک من پیوسته است


+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 0:25  توسط شکسته دل   | 

من تا ابد کنار تو بودم

من تا ابد کنار تو بودم ولی چه سود
خوشبخت انکسی که دلت را ز من ربود
من خواستم که سهم تو باشم ولی نشد
بی تو سفید موی سیاهم دلم کبود
فردا به چشم باغچه ام سرد و خسته است
اخر چگونه بی تو بهارش ز غم زدود؟
دستان تو کنون به چه دستی گره شده؟
یادت که رفت گرمی دستان من چه زود
بال و پرم تویی تو بدان سوخت بال من
پرواز رفته از سر من غصه ره گشود
بی تو تمام شد شب شب بو بدون ماه
در وصف گریه ها دل من سالها سرود

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 0:22  توسط شکسته دل   | 

کجا برم خدایا به کی بگم غمم را

کجا برم خدایا به کی بگم غمم را که غم زبونمو سوزونده

چرا به لب بیارم که آتش درونم تا استخونمو سوزونده

این منم که قمارو باخته رو نسیم آشیونه ساخته

ای دل پر آرزو با تو کنم گفت و گو سنگ صبورم توی ،تو

مانده به دریای غم در دل شبهای غم چشمه ی نورم توی ،تو

کجا برم خدایا به کی بگم غمم را که غم زبونمو سوزونده

چرا به لب بیارم که آتش درونم تا استخونمو سوزونده

این منم که قمارو باخته رو نسیم آشیونه ساخته

مستم و دیونه ام بی تو شده غم دگر همدم شبهای من

بر در میخونه ها حلقه شده تا سحر دست تمنای من

کجا برم خدایا به کی بگم غمم را که غم زبونمو سوزونده

چرا به لب بیارم که آتش درونم تا استخونمو سوزونده

این منم که قمارو باخته رو نسیم آشیونه ساخته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 23:34  توسط شکسته دل   | 

کلاغ سیاه

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای

سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ،  زشت و

سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...

حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!

دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ... "

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 23:52  توسط شکسته دل   | 

طفلی کلاغ . . .

سلام دوستان

چند روزه که یه کلاغ که روی درخت خونه همسایمون لونه ساخته بد جور سرو صدا میکنه اولش شاکی بودم اما بعد یادم افتاد به قصه کلاغه {قبلا قصه کلاغه را تو وبم گذاشتم۵/۱۱/۸۷} فکر کردم نکنه واسه این کلاغ خونه همسایه هم اتفاقی افتاده که اینطور سرو صدا میکنه خدا کنه گربه بچه اش رو نخورده باشه .

امیدوارم دل هیچ کسی غصه نداشته باشه مخصوصا از نوع : دلش نگو یه تیکه خون پر از  برو پیشم نمون . . .

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 23:50  توسط شکسته دل   |